الشيخ المنتظري

125

درسهايى از نهج البلاغه ( فارسي )

با هم فرقى ندارند تا بتوان آن را تعريف كرد ، عدم نيستى است و نيستى هيچ است ، هيچ هم تعريف ندارد . « ماهيّت » حدود وجودات است ، و مثال آن را هم در « الانسانُ موجودٌ » تشريح كرديم و نيازى به تكرار نيست ، جز اين كه بگوييم : وقتى گفته مىشود « الانسان موجود » اينها دو واقعيّت نيستند ، آنچه واقعيت دارد يك انسان موجود است نه يك انسان و يك موجود ; شيخ احمد احسائى معتقد است هم ماهيّت اصيل است و هم وجود ; اگر چنين حرفى درست باشد آنوقت به گفته مرحوم حاج ملاهادى سبزوارى لازم مىآيد هر چيز در حقيقت دو چيز واقعيت دار باشد ; مثلاً در انسان ، انسانيت يك واقعيت باشد جداى از وجود ، وجود هم يك واقعيت باشد جداى از انسانيت ; اين نظر بر خلاف نظر همه فلاسفه و درك اهل ذوق مىباشد ، و شيخ احسائى اهل فلسفه نبوده است . پس آنچه واقعيت دارد و منشأ آثار است يا وجود شىء است يا ماهيّت آن ، و حق اين است كه واقعيت از آن وجود اشياء است ، و ماهيّت حدّ و مرز وجود است كه از آن انتزاع مىشود . اكثر فلاسفه نيز بر اين عقيده اند كه وجود اصيل است ; مرحوم صدرالمتألهين و مرحوم حاج ملاهادى سبزوارى نيز وجود را اصيل و منشأ آثار ، و ماهيّت را حدّ وجود دانسته اند . ( 1 ) قوه خيال انسان در ابتدا اين طور به ذهن مىآورد كه گويا يك عَدَمستانى داريم كه همه اشياء در آنجا يك نحو ثباتى دارند بدون وجود ، سپس علّت هر شىء آن را از عدمستان بيرون مىكشد و يك وجود روى آن مىگذارد ، و پس از اين عمل

--> 1 - شرح منظومه ، ص 10 ; و الاسفار الاربعة ، ج 1 ، ص 23 به بعد ، المرحلة الاولى و المرحلة الثانية